گر به آغوش من آیی به یقین میمیرم
پ.ن:یه روز حکایت شب میلاد حضرت زینب و روزهایی که بر من گذشت رو برات مینویسم...۳۱ فروردین هشتاد و نه بود...
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
گفتم : ببخشید اعصابت رو خرد کردم فکر کنم حالت خوب نیست حوصله ت نمی رسه .خداحافظ.
بهم اصرار نکرد حرف بزنم اصرار نکرد بمونم .اصرار نکرد آرومم کنه حتی اصرار نکرد...
فقط یه چیزی گفت: حال من به حال تو وصله ...
آروم شدم ,آروم آروم آروم...
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی